یک روز با روناک
که نشد بشه مجبور شدم بیام سر کار اما با یک فرشته مهربون روناک امروز همراهیم کرد
و الان داره نقاشی میکشه .
ببینم تا ساعت ۱ چه کار خواهیم کرد
دل گفته های من با دخمل گلم
که نشد بشه مجبور شدم بیام سر کار اما با یک فرشته مهربون روناک امروز همراهیم کرد
و الان داره نقاشی میکشه .
ببینم تا ساعت ۱ چه کار خواهیم کرد
از جوجو تر بودن روناک و رادوین خاطره ای برای امروز ثبت کنم هم غنیمت


کلی حرف و عکس دارم برای ثبتشون که مراد نمیدند
شاد باشید
جمعه شب ُ شب تولدم بود انگاری به چل چلگی نزدیک شدم
و کیکی با تزئین میوه ای با لایه هایی از شکلات که فقط دقایقی چهره اش ماندگار شد و بعد با انگشتهای کوچولویی دوباره تزئین شد
خدا کند در میهمانی تولد دیگران آبروداری کنند !!!!!
جشن کوچکی به همراهی مادرو مادرزن جان ُ پدرزن و پدرجان و همراهی برادر خداوند خانه
با میهمان های ویژه شنگول و منگول ..............................................
آنقدر تکان خوردند که نشد مفصل عکاسی کنیم اما ردپایی از این شب را درج میکنم
بدرود
سلام
این نوشته بی خط و خطوط فقط چنتا عکس خام از رادوین و رونام جان
آی کسایی که مزدوجید اما بچه ندارید یا دارید یکی دارید یادتان باشد خانواده وقتی کامل می شود
که ۲تا به بالا جوجو داشته باشید اون موقع تقابل میان شما و بچه ها رنگی می شود و چند بعدی
تازه ارکسترشان از سلو درمی آید و چه شود این موسیقی : رنگهایی از خواستن > لج بازی < دعوا
فریاد هایی همگن > دنبال هم کردنهایی شیرین و ...
نمیدانم چرا حالا که ۲ تا شده اند شاخک های نوشتن روانی خود را گم کرده اند
دختر سه ساله و پسر ۱ ساله ام ماجراهایی دارند وصف انگیز که باید نوشتشان که کاغذ راه نمی دهد
خلاصه مدتی که ننوشتم با تولد رادوین و روناک همراه بود و ۲ سه باری سفر و پیک نیک و حجم انبوهی عکس و خاطره که صفحه ای کوچک از آن را درج می کنم
دخترم خانمی شده و با احساس هایی که در وجودش چشمه کرده همچنان درون روحمان را شیرین می کند
پسر لبخند به لبم که زود هنگام تر از روناک راه افتاده و شلوغ می کند و عاشق بیرون رفتن است من حتی به قدر یک دم در بردن و گربه ای را دیدن این را از او دریغ نمی کنم
خداوند خانه هم هلاک این دو واقعا خسته اش می کنند بنده خدا مدتهاست خواب راحتی نکرده خداوند صبرش دهد (نگید که کمکش نمیکنی که اگر بتوانم دریغ نیست )
حالا چرا سه تا جوجو ؟؟
فکر می کنی وقتی روناک خانم همراه با داداش رادوین
در نقش شنگول و منگول صبح تا شب با مادرشان کاملا همکاری می کنند و در کلیه امور مشارکت داشته با همت مضاعف !! روی اعصاب مادر محترمه ویلون زده و کنسرت بادی و کوبه ای و زهی ُکنسرواتوار می دهند .
خداوند گرانمایه خانه ما نقش حبه انگور را نخواهند داشت
پس منم و سه تا جوجو از جونم عزیزتر
پس زین پس ماجراهای من و جوجو ها را خواهید خواند
امسال سری زدیم به استان کرمان
جاتون خالی مخصوصا کلوت شهداد و دره دلفارد این هم خلاصه سفر از زبان عکاس باشی مبارکه
که در معیت عالیجنابان کوچک بودیم :
بروید روی این آدرس کلیک کنید و روی آدرس های داخلی کلیک کنید عکس ها را ذخیره و با سایز کوچکتر سیاحت کنید!!! :
http://monjogh.blogfa.com/page/norouz.aspx
این هم عکس روناک جون در کوچه پس کوچه های ارگ راین (شهر راین - استان کرمان )
وقتی تو بغلت میگیریش و با تمام وجود گرمای وجودش بهت می رسه نفس عمیقی می کشی از ته جونت بوی شیرین ترین حس بدون نام به کامت میشینه حالا بیا طرف خنده روز هم باشه که دیگه محشره
آنقدر ریز رادوین می خنده که نمیشه شکارش کنم باید تکنیک عکاسیم رو عوض کنم که صحنه هاشو شکار کنم فعلا یک شات از رادوین جون تا بعد
روناک خانم به همه تماس های تلفنی جواب میده بدون اینکه یکیشو رد کنه
دیالوگ معمولی و دخترم از این قراره :
روناک : سلام بابا من : سلام خوبی بابا روناک : خوبم
من : دخمل گلم یکی یدونم گل گلخونم چه طوری روناک : خوبم
روناک : کوجاییی شوما چیکار می کنی من : بابا سر کاررم (بابا رفته اداره ُ مامان مشغول کاره )
و .... آخرش روناک میگه : آخه کوجاییی شوما منم مجبورم بگم که دارم میام
بعضی وقتا می پرسه بابا برام چی خریدی حالا بیا حال منو ببین باتری موبایل تموم داره میشه من با خداوند خانه کار واجب دارم و روناک دوست داره با باباش گپشو ادامه بده .......
به اتفاق پدر و مادر محمود آباد 
تو پمپ بنزین مشا برف روز زمین بود روناک اینجا با برف آشنا شد دوربین دم دستم نبود اما جاتون خالی تجربه روی برف راه رفتن براش آنقدر جالب بود که انگاری بال درآورده باشه . حالا هر چند روز یک بار میگه بابا بریم بخ بازی(برف بازی ) شانسش تهران هم برف تو شهر نیومد که ببرمش بعدش که رسیدیم محمود آباد و رفتیم لب آب ماجرای تازه ای شروع شد انگاری نه انگار پاییزه می خواست بره تو آب خلاصه اگه نجنبیده بودم خیس شده بود به بهونه اینکه آب سرده به شن بازی و با موج بازی کردن و و صدف جمع کردن مشغول شد . چنتا عکس داره لب آب اما این یکی رو انتخاب کردم چون واقا تو کار خودش بود و دریا فارغ از همه چیز دیگه :


بابا این پشل بابا هم داستان خودشو داره سعی میکنم بلاگی مخصوص خودش تهیه کنم

نمیتونم چیزی از عکس ها رو وصل کنم
اما بعد از فطرتی که بر می گشت به ایجاد توازن در خودم بین دخمل بابا و پشل بابا فکر میکنم حالا بتونم بنویسم و می نویسم !!!!!!!!!!!
کلی عکس دارم که در اولویت اول آنها را انتخاب می کنم و شروع کنم برای نصبشون تا برسم بنویسم
تا پست بعدی شاد و شادکام باشید - این هم تصویر جناب آقای مودور (همان مدیر به زیان ترکی ) بر تخت ریاستشان 
پاشو پاشو لا بلو ُ لا می لی لا ببلم (پاشو راه برو ُ راه می ری راه ببرمت )
ماما خ( با فتحه ) بخل = مامان شب بخیر
تصور کنید روناک تو حیاط خانه پدری اسمه ۲ تا گیاه و میوه شونو که معلومه می پرسه یکیش انگور اون یکی انجیر حاصلش میشه :
انگور = انجوور
هنتونه = هندونه
نوناک = روناک - شادوین = رادوین گیلگلیه = قل قلیه
سر= روسری - هبا = هوا کن = درآر